خسته از خودم...
نمی دانم ایا تا به
حال از خودتون خسته شدید
خستگی من یک درده....درد تنهایی که هیچ کس فکر نکنم بتونه اونو درمان کنه
اینقدر خسته ام که حرفهای دلم رو نمی تونم بگم
حرفهایی که یادآوری هر کدام از انها برای من مثل یک خنجر تیزه که تو قلبم فرو میره
و زمانی که زخم قلبم را بخواهم درمان کنم باز خنجر دیگری در قلبم فرو می رود
با این وجود نمی دانم برایم قلبی باقی خواهد ماند ............
قلبی که زمانی به جز گلستان عشق وگلهای محبت چیزی در درونش پیدا نمی شد
وحالا به همانند یه کویر بی آب و پر از ترکهای عمیق که هر کدام از یادآور دردیست
که ناگهان تمام خاطرات و حادثه ها برام تکرار شد
وقتی با خاطرات به یاد من قدم می گذاری
تنها کسی که می فهمد یاد تو باز نا خوانده میهمان ذهنم شده قلبم است.......
که با تندتر شدن ضربانش اعلام می کند که او هم از آمدنت با خبر شده
باز دوباره با یادت قلبم جان تازه ای گرفت........
ولی افسوس .........
که قلب بیچاره من نمی دانست که تو فقط به یاد من آمدی
نمی دونست که دوباره هیچ گاه نخواهم توانست تو را ببینم
پس با این همه وجود برای اینکه قلبم همیشه جان تازهای داشته باشد
یاد تو را همیشه در ذهنم تازه نگه می دارم
وچون کودکی بازیگوش با اسباب بازیهای درونم بازی می کردم
چون خیلی وقت بود که گلستان قلبم پژمرده بود وهیچ گلی در آن نروییده بود .......
که ناگهان تو آمدی وچون گل نو بهاری در درونم شکفتی ....
دوباره بهار به زندگیم آمد
ستاره ها چشمک زنان...
قناریها چهچه زنان ......
شقایق ها رقصان.....
و ابرها گریان...........
همه و همه به اتفاق و هم صدا با قلب تپنده من
وخود همچون پرندهای سبک بال بر فراز کوههای سر به فلک کشیده به پرواز در آمدم.
چون تو رو همرنگ خودم دیدم تنها بی یارو یاور
که می خواهد به تنهایی خودش را از این دنیای بی وفا نجات دهد
ولی افسوس ..........
که گردباد تنهایی دوباره گل نو بهار زندگیم را از من جدا کرد
و پرنده کوچک خوشبختی م را به سوی تنهایی روانه کرد ......
می روم ..........
میروم تا بی تو بودن را دوباره تجربه کنم.......
میروم شاید که روزی آمدم وتو را از زندان گرد باد تنهایی رهایی بخشم
وهمچون شمعی برای پروانه خواهم سوخت
کلمات را به خوبی درذهنم مرور می کنم .............
اما تا قلم به دست می گیرم تمام واژها از ذهنم می گریزند همچون پرنده ای پر می کشند واز من دور می شوند
نمی دانم چرا این روزها خیلی زود دلم می گیره ....
وقتی حرف از جدایی یا فاصله به میان میاد دیگر روحی در بدنم باقی نمی ماند
اری روحم میرود که باخاطرات زندگی کند

خاطراتی که هر چند طولانی نبودند
ولی یه دنیا امید را در دلم زنده می کنند
امید به زندگی که برای به وجود اوردن خاطرات جدیده
پس تا وقتی که خاطرات جدید وارد زندگیم شوند منتظر می مانم
گرچه انتظار سخته........
نمی دانم از کجا و چگونه شروع کنم .........
ولی با این همه حرف نگفته که روی دلم مانده احساس خفگی میکنم
احساس خفگی که از دوست داشتن زیاده ......
دوست داشتنی که نمیدونم چه جوری شروع شد وچگونه به پایان میرسه
اره جرم من دوست داشتن و مجازاتش فاصله است
دوست داشتنی که دوستت ندارند

وباز امروز مانند روزهای دیگر عشق گلبرگهای تنها باغچه قلبم را پرپر کرد
تا برای همیشه تنها باشم و با تمام وجود درد تنهایی را حس کنم.
با این همه ارزو می کنم ای کاش همه دنیا فقط
دوست داشتن باشد
حرفها بر سر دلم عقده کرده است ... چندین روز است .میخواهم حرف بزنم ...
میخواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم ، حرف بزنم ، بنویسم ، بگویم ...
انگشت هایم خمیازه میکشند باید بنویسم ، این حرفها را نمیشود تحمّل کرد ، بیشتر از
این در دل نگاه داشت ... ورم میکند و رنجم میدهد ... !!

آیا تا به حال درخود شکسته ای ؟ خیلی بی صداست شکستن قلب!
دل را می شکنند خانه را ویران می کنند و تو باز اشکت را
درصفحه وجودت محو می کنی که مبادا غرورت برود
ترانه های سبز زندگیم خاطره شدند وباغستان ارزوهایم میزبان هیچ گل و درختی نشدند.
پنجرهای نگاهم بسته ماند و هیچ چراغی بر کوچه های شب زده ام ندرخشید.
واین تنهایی غریب ویک کویر دلتنگیی...

حال من ماندم و خاکستر ارزوهایم و ققنوسی که از فراز بام دلم برخاست
باگذشت زمان اقیانوس ها خشک می شوند
پروانه ها پرواز می کنند وتنها چیزی که می ماند
خاطرات هستند پس تا خاطرات هستند گریه می کنم
ميره حال كه من در تنهايي خود گرفتار شدم به
كدامين آزادي ايمان بياورم .....
وهنگام فزونی یافتن غم های زندگی تسکین می بخشد
کسی که همدم تنهایی تنهایی خود نباشد ودر خویشتن خویش دوستی نمی یابد اکنده از نا امیدی خواهد مرد!
همه جا طرح قفس بود،که من آسمون کشيدم![]()
روي بال هر ترانه به ستاره ها رسيدم![]()
به اميد لحظه ي عشق، به اميد روز پرواز![]()
به اميد اينکه شايد بشکنه بغض هر اواز![]()
هنوزم تنها ترينم توي قصه زمونه
کاشکي رد پاي عشقم روي جاده ها بمونه
با صداي خشک و تشنه،خوندم از موجاي دريا
جون گرفت حسّ قشنگي تو تن خشک درختا
تو دلم غبار و حسرت
من برات سوغاتی دارم
یه سبد گل محبت![]()
عشق با نبض دقایق زیباست
عشق با زهر حقایق زیباست
عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست



