وچون کودکی بازیگوش با اسباب بازیهای درونم بازی می کردم
چون خیلی وقت بود که گلستان قلبم پژمرده بود وهیچ گلی در آن نروییده بود .......
که ناگهان تو آمدی وچون گل نو بهاری در درونم شکفتی ....
دوباره بهار به زندگیم آمد
ستاره ها چشمک زنان...
قناریها چهچه زنان ......
شقایق ها رقصان.....
و ابرها گریان...........
همه و همه به اتفاق و هم صدا با قلب تپنده من
وخود همچون پرندهای سبک بال بر فراز کوههای سر به فلک کشیده به پرواز در آمدم.
چون تو رو همرنگ خودم دیدم تنها بی یارو یاور
که می خواهد به تنهایی خودش را از این دنیای بی وفا نجات دهد
ولی افسوس ..........
که گردباد تنهایی دوباره گل نو بهار زندگیم را از من جدا کرد
و پرنده کوچک خوشبختی م را به سوی تنهایی روانه کرد ......
می روم ..........
میروم تا بی تو بودن را دوباره تجربه کنم.......
میروم شاید که روزی آمدم وتو را از زندان گرد باد تنهایی رهایی بخشم
وهمچون شمعی برای پروانه خواهم سوخت
کلمات را به خوبی درذهنم مرور می کنم .............
اما تا قلم به دست می گیرم تمام واژها از ذهنم می گریزند همچون پرنده ای پر می کشند واز من دور می شوند
نمی دانم چرا این روزها خیلی زود دلم می گیره ....
وقتی حرف از جدایی یا فاصله به میان میاد دیگر روحی در بدنم باقی نمی ماند
اری روحم میرود که باخاطرات زندگی کند

خاطراتی که هر چند طولانی نبودند
ولی یه دنیا امید را در دلم زنده می کنند
امید به زندگی که برای به وجود اوردن خاطرات جدیده
پس تا وقتی که خاطرات جدید وارد زندگیم شوند منتظر می مانم
گرچه انتظار سخته........
نمی دانم از کجا و چگونه شروع کنم .........
ولی با این همه حرف نگفته که روی دلم مانده احساس خفگی میکنم
احساس خفگی که از دوست داشتن زیاده ......
دوست داشتنی که نمیدونم چه جوری شروع شد وچگونه به پایان میرسه
اره جرم من دوست داشتن و مجازاتش فاصله است
دوست داشتنی که دوستت ندارند

وباز امروز مانند روزهای دیگر عشق گلبرگهای تنها باغچه قلبم را پرپر کرد
تا برای همیشه تنها باشم و با تمام وجود درد تنهایی را حس کنم.
با این همه ارزو می کنم ای کاش همه دنیا فقط
دوست داشتن باشد
حرفها بر سر دلم عقده کرده است ... چندین روز است .میخواهم حرف بزنم ...
میخواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم ، حرف بزنم ، بنویسم ، بگویم ...
انگشت هایم خمیازه میکشند باید بنویسم ، این حرفها را نمیشود تحمّل کرد ، بیشتر از
این در دل نگاه داشت ... ورم میکند و رنجم میدهد ... !!

آیا تا به حال درخود شکسته ای ؟ خیلی بی صداست شکستن قلب!
دل را می شکنند خانه را ویران می کنند و تو باز اشکت را
درصفحه وجودت محو می کنی که مبادا غرورت برود
ترانه های سبز زندگیم خاطره شدند وباغستان ارزوهایم میزبان هیچ گل و درختی نشدند.
پنجرهای نگاهم بسته ماند و هیچ چراغی بر کوچه های شب زده ام ندرخشید.
واین تنهایی غریب ویک کویر دلتنگیی...

حال من ماندم و خاکستر ارزوهایم و ققنوسی که از فراز بام دلم برخاست


