تبليغاتX
. تنهایی




خسته ام......
باز هم خسته ام ..........

خسته از خودم...خسته ام

 

نمی دانم ایا تا به 

حال از خودتون خسته شدید

خستگی من یک درده....درد تنهایی که هیچ کس فکر نکنم بتونه اونو درمان کنه

اینقدر خسته ام که حرفهای دلم رو نمی تونم بگم

حرفهایی که یادآوری هر کدام از انها برای من مثل یک خنجر تیزه که تو قلبم فرو میره

و زمانی که زخم قلبم را بخواهم  درمان کنم باز خنجر دیگری در قلبم فرو می رود

با این وجود نمی دانم برایم قلبی باقی خواهد ماند ............

قلبی که زمانی به جز گلستان عشق وگلهای محبت چیزی در درونش پیدا نمی شد

وحالا به همانند یه کویر بی آب و پر از ترکهای عمیق که هر کدام از یادآور دردیست


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 15:57 توسط سعید |


با یاد تو قلبم جان می گیرد
بازم مات ومبهوت تو ایینه به خودم خیره شدم

که ناگهان تمام  خاطرات و حادثه ها برام تکرار شد

وقتی با خاطرات به یاد من قدم می گذاری

 تنها کسی که می فهمد یاد تو باز نا خوانده میهمان ذهنم شده قلبم است.......

که با تندتر  شدن ضربانش اعلام می کند که او هم از آمدنت با خبر شده

باز دوباره با یادت قلبم جان تازه ای گرفت........

ولی افسوس .........

که قلب بیچاره من نمی دانست که تو فقط به یاد من آمدی

نمی دونست که دوباره هیچ گاه نخواهم توانست تو را ببینم

پس با این همه وجود برای اینکه قلبم همیشه جان تازهای داشته باشد

یاد تو را همیشه در ذهنم تازه نگه می دارم


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385 و ساعت 16:52 توسط سعید |