تبليغاتX
. تنهایی




گرد باد تنهایی
مدتها بود که به تنهایی خود عادت کرده بودم........

وچون کودکی بازیگوش با اسباب بازیهای درونم  بازی می کردم

چون خیلی وقت بود که گلستان قلبم پژمرده بود وهیچ گلی در آن نروییده بود .......

که ناگهان تو آمدی وچون گل نو بهاری در درونم شکفتی ....

دوباره بهار به زندگیم آمد

ستاره ها چشمک زنان...

قناریها چهچه زنان ......

شقایق ها رقصان.....

و ابرها گریان...........

 همه و همه به اتفاق و هم صدا با قلب تپنده من

وخود همچون پرندهای سبک بال بر فراز کوههای سر به فلک کشیده به پرواز در آمدم.

چون تو رو همرنگ خودم دیدم تنها بی یارو یاور

که می خواهد به تنهایی خودش را از این دنیای بی وفا نجات دهد

ولی افسوس ..........

که گردباد تنهایی دوباره گل نو بهار زندگیم را از من جدا کرد

و پرنده کوچک خوشبختی م را به سوی تنهایی روانه کرد ......

می روم ..........

میروم تا بی تو بودن را دوباره تجربه کنم.......

میروم شاید که روزی آمدم وتو را از زندان گرد باد تنهایی رهایی بخشم

وهمچون شمعی برای پروانه خواهم سوخت


موضوع :
| +| نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 و ساعت 14:20 توسط سعید |