تبليغاتX
. تنهایی




خسته ام......
باز هم خسته ام ..........

خسته از خودم...خسته ام

 

نمی دانم ایا تا به 

حال از خودتون خسته شدید

خستگی من یک درده....درد تنهایی که هیچ کس فکر نکنم بتونه اونو درمان کنه

اینقدر خسته ام که حرفهای دلم رو نمی تونم بگم

حرفهایی که یادآوری هر کدام از انها برای من مثل یک خنجر تیزه که تو قلبم فرو میره

و زمانی که زخم قلبم را بخواهم  درمان کنم باز خنجر دیگری در قلبم فرو می رود

با این وجود نمی دانم برایم قلبی باقی خواهد ماند ............

قلبی که زمانی به جز گلستان عشق وگلهای محبت چیزی در درونش پیدا نمی شد

وحالا به همانند یه کویر بی آب و پر از ترکهای عمیق که هر کدام از یادآور دردیست


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه دهم اسفند 1385 و ساعت 15:57 توسط سعید |